تبلیغات
پشت پلک کتاب - اینجا نرسیده به پل

شارژ ایرانسل

فال حافظ

در صورت استفاده از مطالب منبع را قید کنید
 

دوشنبه 23 اردیبهشت 1392
ن : بهـــــاره .ش نظرات

اینجا نرسیده به پل

کلمات کلیدی : رمان , اینجا نرسیده به پل , آنیتا یار محمدی ,



اینجا نرسیده به پل
آنیتا یارمحمدی
نشر ققنوس 1391
قیمت پشت جلد:8500 تومان

پشت جلد:
نگاه می گنم به پل. می دوم طرفش که برسم ان ور، که برسم به فرودسی و فرهاد و قصه حنایی و آلو و روزهای خودم و شاید هم روز هایی تازه تر.می دوم که با هم حرف بزنیم، بلکه حکایت جمله ای که امروز توی گودر می خواندم تمام شود...که نوشته بود:
" ما دهه ی شصتی هانسلی هستیم که مهم ترین حرف های زندگی مان را نگفتیم، تایپ کردیم!"
می‌روم که حرف زده باشم...
که حرف بزنم ...
می دوم.باد می پیچد لای موهایم... شالم را سفت...
صدای حرکت ماشین ها...
می دوم...

داستان مارپیچی از سه خط روایت جداگانه از زندگی سه دختر تنهاست که در خانه ای در کنار هم زندگی می کنند و مابین زندگی روزمره خواننده کم کم با گذشته آنها نیز در خلال فکر ها و خاطره هایشان آشنا شده و موقعیت های هر کدام را بهتر می شناسد.

رویا معلم زبان آموزشگاه از خانواده فرو پاشیده اش جدا شده. پدرش با ازدواج مجدد کینه ای ابدی به دل رویا کاشته و او را هم مثل برادرش از خانه فراری داده.

مهتاب دختر همدانی لیسانس شیمی دارد ولی هیچ تمایلی برای ادامه تحصیل ندارد و تنها برای یاد گرفتن کاشت ناخن ولی به بهانه خواندن برای ارشد در تهران مانده و تصمیم هم ندارد به شهرش برگردد. تنها دغدغه او کسب درآمد است.

آیدا دانشجوی سال آخر ادبیات و اصفهانی عصبی و پرخاش گر شاکی از زندگی و استاد و خانواده.زمان زیادی از وقتش را با نت و دوستانش و وبلاگش می گذراند.

داستان شاید از یکی از نقاط بحرانی زندگی این سه نفر آغاز می شود. رویا افسرده پس از شکست در یک ازدواج کودکانه در دومین تجربه اش نیز شکست خورده و از اینکه جمشد او را ترک کرده در پیله خود فرو رفته. مهتاب نگران و مضطرب پیدا کردن شغل تا به هر ترتیبی شده خودش را در تهران نگه دارد. و آیدا خسته و عصبی حتی تا تصمیم برای انصراف از دانشگاه هم پیش می رود.

زیبایی داستان از نظر من واقعی بودن شخصیت ها و موقعیت هاست. رویا، مهتاب و آیدا جوانانی از نسل خود ما هستند با مشکلاتی مشابه و رنج هایی شبیه تر و شاید مهترین مسئله ای که داستان به تصویر کشیده است؛ تنهایی و سرگردانی نسل امروز و همانطور که خود نویسنده گفته دهه شصتی هاست. اینکه حتی آیدا وقتی مشغول چک کردن وبلاگ دوستانش است، همه را نالان و شاکی می بیند و ازخودش می پرسید:
- چرا همه حالشون بده؟

شخصیت پردازی داستان از نظرم خوب و شاید نقطه مثبت داستان بود. هر سه شخصیت از هم قابل تفکیک و تفاوت ها به خوبی نمایان بود. اینکه مهتاب ذهنش پر از وازه های انگلیسی است،مهتاب همیشه مضطرب مدام در حال دلداری دادن به خودش و در انتطار تائید دیگران است، و آیدای همیشه شاکی که ذهنش پر از گله ها و بد و بی راه ها به هر چه در اطرافش می بیند.

و اگرچه خواننده در طول داستان با شخصیتها هم دردی کرده و گاهی در تائید تفکرات و رنج های آنها سر تکان داده ولی در پایان نویسنده دست و دلبازانه شخصیت ها را به سرانجام می رساند و به نوعی خیال خواننده را تا حدودی از آینده شخصیت ها راحت می کند که به نظر من تنها نقطه ضعف داستان بود. به نظرم بهتر بود شخصیت ها در همان موقعیت ها رها شوند. نه اینکه انتهای داستان این باشد که با خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردند ولی باز هم خروج از بحران اتفاق افتاد که شاید در دنیای واقعی برای تمام آدم هایی که در کنار هم زنددگی می کنند این اتفاق نادر باشد. شاید بهتر بود یکی از این سه نفر بالاخره راهش را پیدا کند و بقیه به همان صورت رها شوند.
رویا از پیله تنهایش بیرون می آید و سعی می کند جمشید را فراموش کند. آیدا، محمد و کینه های خانوادگی اش را فراموش می کند و به سمت فرهاد می رود تا آغازی دوباره داشته باشد و مهتاب بالاخره موفق می شود شغلی برای خودش دست و پا کند.

 در انتها اضافه کنم. بهتر بود واژه ها و جمله های انگلیسی که مهتاب بنابر شغل و ذهنی که انگار دو زبانه شده، بکار می برد با پاورقی ارائه می شد تا  برای هیچ خواننده ای نکته ابهامی باقی نماند.

ولی با این وجود فکر می کنم خواندن کتاب برای یک بار خالی از لطف نباشد.


بخشی از کتاب از زبان آیدا
"کلا حالم بد است از این که مثل شترها دلم پر از کینه مفت است از همه و با سماجت و پافشاری...کینه دارم؟ مثلا از بابا، از مامانی که دنیایم آورد یا مامانی که بزرگم کرد...؟ کینه دارم. راستش این است که همیشه داشته ام. اما چند سالم شده؟ بس نیست؟
چشم آدم توی بچگی یک جورِ بانمکی کور است. بانمک،چون خیلی چیزها را به کل نمی بیند. بعد توی نوجوانی یک جور، بعدش هم یک مدل دیگر. از این همه کوری و چشم بستن حالم بد است. برای همین هاست که دلم هیچ وقت سبک نیست، که همه اش گرفته و سنگینم و پر از غر..." 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Why do they call it the Achilles heel? جمعه 17 شهریور 1396 02:58 ق.ظ
As the admin of this website is working, no doubt
very soon it will be well-known, due to its feature contents.
fannierodregez.weebly.com چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:30 ب.ظ
Amazing! Its in fact remarkable article, I have got much clear idea on the topic of from this piece of writing.
حمیده شنبه 11 خرداد 1392 04:14 ب.ظ
خوب. همونطور که گفته بودم تا خودم نخوندمش و یه پست براش ننوشتم. این پستت رو نخوندم. که چه خوب کردم کلا داستان کتاب از مزه می افتاد. . تازه به شدت احتمال این میرفت که نطراتت رو نظراتم تاثیر بذاره.

این قسمی از کتاب و که جدا کردی منم دوست داشتم.
الان یه پست در موردش میذارم تو وبلاگم
بهـــــاره .ش پاسخ داد:
آره ناخودآگاه خونده های آدم تاثیر می ذاره روی نظر.
می ام می خونم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر