تبلیغات
پشت پلک کتاب - قلعه مرغی؛روزگار هرمی

شارژ ایرانسل

فال حافظ

در صورت استفاده از مطالب منبع را قید کنید
 

یکشنبه 10 آذر 1392
ن : بهـــــاره .ش نظرات

قلعه مرغی؛روزگار هرمی

کلمات کلیدی : قلعه مرغی روزگار هرمی , سلمان امین ,



قلعه مرغی؛روزگار هرمی
سلمان امین
انتشارات هلیا 1390
قیمت پشت جلد: 6500
تعداد صفحات:287

اگر بخواهم برداشتم از داستان را در یک جمله، خلاصه و مختصر بیان کنم می شود این:

- برداشت آزادی از ناتور دشت!

داستان از زبان نوجوانی هفده ساله به نام عباس است که به شرح چگونگی ورودش به به یکی از زیر شاخه های شرکت های هرمی و به دنبالش آشنایی با دختری به نام لاله و حوادث ناشی از این دو اتفاق می پردازد.
نکته قابل توجه این کار نثر روان و بیان خوب و البته داستان پردازی جالب توجه نویسنده بود. البته بگذریم از میانه های داستان که احساس می کردم اصرارهای حسن _ دوست عباس _ برای ورود او به شرکت هرمی شان و انکار عباس کمی زیاد از حد ادامه داده شده بود ولی داستان به نظر من کشش کافی برای اینکه خواننده را تا انتهای داستان همراه خود کند داشت.

این توضیحات ممکن است داستان را لوث کند!

ولی مواردی که درباره این کتاب ذهن من را مشغول کرد: اول از همه شخصیت عباس بود که نوجوانی هفده ساله بود ولی در بعضی از برخوردها اینقدر عاقلانه و درست برخورد می کرد که با شخصیتی که نویسنده از عباس برای ما ساخته  کمی متناقض بود. عباسی که بخاطر شیطنتی در مدرسه از مدرسه اخراج شده و حتی چند باری از زبان او می شنویم که فعلا تصمیم ندارد معتاد شود و کلا هیچ کس نمی توند او را آدم کند بعضی مواقع حرف هایی می زند و کارهایی می کند که مدام به خوانده تلنگر می زند که راوی کتاب شخصی غیر از عباس و با سن و سال بیشتری است. در واقع شخصیت عباس در طول داستان از نوجوانی ساده تا مردی فیلسوف در رفت و برگشت است!!!
و اما نکته دوم آشنایی لاله با عباس است. اصرار بیش از اندازه عباس برای دیدن دوباره لاله در حالی که برای اولین باری که با او رو به رو شده حتی نتوانسته چهره اش را خوب ببیند کمی تعجب برانگیز بود. این کشش ناگهانی به دختری که چهره اش را حتی ندیده زیاد قابل باور نبود. با وجود اینکه عباس خودش بعد از آن برخورد در طول داستان گفته بود در برخورد با خانمها نقطه ضعف دارد ولی این تکرار ها هم نتوانسته بود این خواسته عباس را منقطی جلوه کند.
و در آخر اگر بخش بیست و نه کتاب که _اعتراف عباس به چگونگی ورودش به این شرکت و حواث بعد از آن است_ در کتاب نبود من آن جمله بالا را بکار نمی بردم.
با این حال خواندن کتاب را توصیه می کنم بخاطر داستان پردازی و نوع نگارش دلچسب نویسنده!


بخشی از کتاب:

"نوبت ابوالفضل کبابی بود که بابای رضا را بغل کرد و گفت:
"غم آخرت باشه، قوی باش، مرگ دست خداست."
حرف خیلی بیخودی بود.مردم، بیشتری وقتی که جوانی، بچه ای کسی می میرد مرگش را گردن خدا می اندازند ولی مثلا نشنیدم پارسال کسی مرگ شعبون مرغی را_ که توی هشتاد سالگی زبانش به سقش چسبید- به خدا ارتباط بدهد. تازه این بابا قبلش سه تا سکته ناقص هم زده بود که سر سکته آخری شش ماه سکندری می زد. خدا اگر می خواست می توانست سر همان سکته اولی دخلش را بیاورد. اگر بخواهید بدانید، همه قبول دارند که زندگی صد درصد دست خداست اما وقتی پای تلفات وسط می آید فقط مرگ بچه ها و جوان های ناکام یا تصادفی ها را روی دست خدا می گذارند. من معتقدم که همه چیز دست خداست، این ما آدم هاییم که همیشه یک جاهایی را نمی بینیم."
صفحه 118



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How can you get taller in a week? دوشنبه 16 مرداد 1396 05:21 ب.ظ
Good day! I know this is kind of off topic but I was wondering if you knew where I could locate a captcha plugin for my comment form?
I'm using the same blog platform as yours and I'm
having trouble finding one? Thanks a lot!
سلمان امین یکشنبه 10 آذر 1392 05:39 ب.ظ
سلام
سپاس از پستی که گذاشتید
مانا مانید
سلمان امین
بهـــــاره .ش پاسخ داد:
ممنون که سر زدید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر